|
|
|
|
مقالات
|
|
|
|
« تمایز یافتگی» فرآیندی به سوی استقلال سالم
|
|
علیرضا بردبار
اداره کل زندانهای لرستان
.pdf |
.ppt |
.doc
|
امتیازدهی به این مقاله:
1388/10/19
نظرات شما (0)
|
|
|
خلاصه مقاله
چکیده
در حرفه مشاوره، گاه با مراجعانی مواجه می شویم که از لحاظ عاطفی، بسیار واکنش پذیرند، بدین معنا که احساساتشان بر عقل و منطق غلبه دارد، عقاید و باورهای تعریف شده و مشخصی برای خود ندارند رفتارها و عقاید خود را به خاطر کسب رضایت دیگران تغییر می دهند یا به اصطلاح ( مردم راضی کن) هستند، به شدت به حمایت دیگران نیازمندند و تمایل دارند از سایرین هم حمایت کنند؛ قادر به ایجاد مرزها و حریم های شخصی سالم در روابطشان با دیگران نیستند به همین دلیل از ترس آشفتگی های ناشی از هم آمیختگی[2] با دیگران و پیامدهای آن از برقراری ارتباط صمیمی و نزدیک شدن به دیگران گریزانند. گاه احساس می کنند که در زندگی قربانی شده اند و در مواردی با خانواده های خود، دچار تعارض می شوند که به دلیل عدم توانایی حل صحیح این تعارض ها ممکن است ارتباطشان را به طور کامل با خانواده قطع کنند. مشکل اصلی این افراد تمایز نایافتگی یا هم آمیختگی است.
کلید واژه : تمایز یافتگی، هم آمیختگی
تمایز یافتگی مهمترین مفهوم نظریه سیستم های خانواده است و بیانگر میزان توانایی فرد در تفکیک فرآیندهای عقلانی و احساسی از یکدیگر است. به عبارتی دیگر، رسیدن به حدی از استقلال عاطفی که فرد بتواند در موقعیت های عاطفی و هیجانی، بدون غرق شدن در جو عاطفی آن موقعیت ها، به صورت خودمختار و عقلانی تصمیم گیری کند. تمایز نایافتگی را در دو سطح می توان بررسی کرد: 1- به عنوان فرآیندی که در درون فرد رخ می دهد. 2- به عنوان فرآیندی که در روابط بین افراد به وقوع می پیوندند. در سطح درون فردی، تمایز نایافتگی یا هم آمیختگِی، زمانی رخ می دهد که اشخاص احساسات خود را از تفکرشان تفکیک نمی کنند و به جای آن در احساسات غرق می شوند. در سطح بین شخصی، شخص تمایز نایافته، تمایل دارد یا به طور کامل جذب احساسات دیگران شود و با جو عاطفی محیط حرکت کند و یا برعکس، علیه دیگران واکنش نشان دهد (جلسو[3] و فریتز[4]، 2001) . برای تمایز یافتگی می توان 4 مولفه تعریف کرد که عبارتند از : 1-واکنش پذیری عاطفی[5] : حالتی است که در آن، احساسات فرد بر عقل و منطقش غلبه دارد و تصمیم گیری های فرد فقط بر اساس واکنش های عاطفی صورت می گیرد. 2-جایگاه من[6] : به معنای داشتن عقاید و باورهای مشخص در زندگی است. افراد تمایز یافته از هویت شخصی قوی یا جایگاه من نیرومندی برخوردارند و به خاطر کسب رضایت دیگران رفتار و عقاید خود را تغییر نمی دهند. 3-گریز عاطفی[7] : کودکانی که در فرآیند فرافکنی خانواده قرار می گیرند و به طور معمول در زمان بزرگسالی یا حتی قبل از آن، از راهبردهای مختلفی برای فرار از بند پیوندهای عاطفی حل نشده خانواده استفاده می کنند. که این راهبردها می تواند فاصله گرفتن فیزیکی از خانواده یا ایجاد موانع روانی مانند صحبت نکردن با یکی از اعضای خانواده باشد. 4- هم آمیختگی با دیگران[8] : بوئن، تمایزیافتگی را روی پیوستار فرضی نشان می دهد که در یک طرف آن تمایزیافتگی و در طرف دیگر آن هم آمیختگی با دیگران قرار دارد. افراد هم آمیخته به شدت به تایید و حمایت اطرافیان خود نیاز دارند و رفتارهایشان تحت تاثیر سیستم عاطفی محیط و واکنش اطرافیان شکل می گیرد (اسکورن و دندی، 2004) افراد تمایزیافته تعریف مشخصی از خود و عقایدشان دارند، می توانند جهت خویش را در زندگی انتخاب نمایند و در موقعیت های عاطفی شدید که در بسیاری از افراد منجر به بروز رفتارهای غیرارادی و گرفتن تصمیم های نافرجام می شود، کنترل خود را از دست ندهند و با در نظر گرفتن عقل و منطق تصمیم گیری کنند. در مقابل، افراد تمایز نایافته که هویت تعریف شده ای برای خود ندارند، در تنش ها و مسائل بین اشخاصی موجود، همراه با موج عاطفی خانواده حرکت می کنند. و در نتیجه، اضطراب مزمن[9] بالایی را تجربه می کنند و مستعد بروز انواع بیماری ها هستند. همچنان که اشاره شد، مفهوم تمایز یافتگی توسط موری بوئن[10]، یکی از خلاق ترین متفکران حوزه ی خانواده درمانی، ارائه شده است. او معقتد است که مشکلات جاری خانواده، منعکس کننده ی مسائل حل نشده ی خانواده ی اصلی است و این مسائل حل نشده ممکن است به صورت الگوهای رفتاری منطبق بر نشانه های بیماری بروز کند. بوئن، خانواده را به عنوان یک «واحد عاطفی»[11] معرفی می کند که دارای شبکه ای از ارتباط های درهم تنیده است و زمانی می توان آن را بهتر درک کرد که در یک چهار چوب چند نسلی یا تاریخی مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرد. از طرفی اضطراب مزمن به عنوان جزء لاینفک همه ی سیستم های زنده در این واحد عاطفی نیز با درجات مختلف، بسته به موقعیت خاص خانواده و ملاحظه های فرهنگی حضور دارد. بوئن معتقد است در جامعه ی انسانی نوعی « نیروی زندگی»[12] که از ریشه ای غریزی برخوردار است، کودک رو به رشد را به شخصی برخوردار از عواطف مجزا تبدیل می کند که می تواند به تفکر، احساس یا عمل بپردازد. در واقع، این نیرو، نیرویی است که افراد را به سمت «تمایزیافتگی» سوق می دهد. هم زمان نیروی دیگری که آن هم ریشه ی غریزی دارد، کودک و خانواده را به حفظ پیوندهای عاطفی یا «باهم بودن»[13] سوق می دهد. در نتیجه ی این نیروهای تعادلی، هیچ کس به جدایی عاطفی کامل از خانواده دست نخواهد یافت؛ لیکن از لحاظ مقدار تمایزی که هر فرد به دست می آورد، تفاوت های قابل ملاحظه ای وجود دارد. همچنین از لحاظ استقلال عاطفی ای که فرزندان متعلق به یک خانواده به آن می رسند نیز اختلاف هایی وجود دارد (گلدنبرگ، 2000). درون خانواده، درگیر و دار چالش بین نیروهای معطوف به با هم بودن و تمایزیافتگی، اضطراب پدیدار می شود. اگر با هم بودن غلبه کند، خانواده به سوی کارکرد عاطفی بیشتر رهنمون می شود و خودمختاری فردی کاهش می یابد. در نتیجه ی کاهش خودمختاری، اضطراب مزمن در فرد افزایش می یابد. بوئن، اضطراب مزمن را ریشه ی مهم تمام آسیب شناسی ها می داند و معتقد است با اینکه بیشتر افراد، خود را با اضطراب حاد، در دوره ی زمانی کوتاه تطبیق می دهند، با این حال، اضطراب مزمن در درازمدت، به بروز نشانگان بیماری می انجامد (کارلسون[14] و همکاران، ترجمه ی نوابی نژاد، 1378). همان طور که پیش از این گفته شد،افراد تمایز یافته قادرند در موقعیت های مختلف، یا مطابق با احساساتشان و یا بر اساس تفکرشان تصمیم گیری و رفتار کند. درحالی که، برای افراد تمایز نایافته تصمیم گیری به صورت مستقل از دیگران،سخت است و آن ها تمایل دارند همگام الگوهای عاطفی حاکم بر خانواده پیش روند. لازم به ذکر است، تفکیک فرآیند های عقلانی و احساسی به معنای به شدت عینی گرا بودن و توقف اظهارات عاطفی نیست، بلکه منظور این است که افراد نباید تحت تاثیر احساساتی قرار بگیرند که به درستی درکشان نمی کنند. هدف تمایزیافتگی، برقراری تعادل بین احساسات و شناخت. در تئوری سیستم های خانواده ، کلید سلامت روان یک شخص در برخورداری او از هردو حس تعلق به خانواده و تمایز یافتگی نهفته است. (کوری، 1996). همچنین، واژهی تمایز یافتگی بیشتر به یک فرآیند اشاره دارد تا یک هدف قابل حصول؛ فرآیندی که فرد با حرکت در مسیر آن می تواند، به تدریج به استقلال و وابستگی سالم دست یابد و خود را از اضطراب مزمن و رنج های غیرضروری است. سطح تمایز یافتگی هر فرد به بهترین صورت، در موقعیت های استرس زای خانواده قابل مشاهده است و درجه ای که فرد قادر است علی رغم اضطراب شدید در خانواده، رفتارش را منطبق بر اصول صریح و اندیشمندانه کنترل کند، میزان تمایزیافتگی او را نشان می دهد. به عنوان مثال، می توان به دانشجویی اشاره کرد که دور از خانواده زندگی می کند و در طول تعطیلات میان ترم برای شرکت در مراسم ازدواج خواهرش به خانه میرود. در میان تنش هایی که به طور معمول حول چنین رویدادی رخ می دهد، او تا چه حد در کینه ها، تعارض ها، ائتلاف ها و آشوب های عاطفی خانواده غرق می شود؟ درجه ی تمایزیافتگی این فرد را می توان با توجه به میزانی که او قادر است در این رویداد خوشایند خانوادگی شرکت کند و لذت ببرد و در عین حال به قدر کافی فاصله ی خود را حفظ کند تا در سیستم عاطفی خانواده غرق نشود، تعیین کرد. بسوئن در آغاز کارش مفهوم «خودجمعی نامتمایز خانواده»[15] را برگرفته از مفاهیم روان تحلیل گری برای توضیح مفهوم « به هم چسبیدگی» عاطفی خانواده ابداع کرد؛ وضعیتی که در آن «نوعی وحدت عاطفی مشترک در تمام سطوح وجود دارد». گاه نزدیکی عاطفی به قدری شدید است که اعضای خانواده احساس می کنند از احساسات، افکار، تخیل ها و رویاهای یکدیگر باخبرند؛ که البته این صمیمت می تواند به حالت ناخوشایند نزدیکی مفرط و در نهایت طرد متقابل بین دو عضو ختم شود. بوئن، مفهومی را که در آغاز، به زبان روانکاوی، «خودجمعی نامتمایز خانواده» نامید، بعدها به زبان نظریه ی سیستم ها تحت عنوان «هم آمیختگی- تمایزیافتگی» تعریف کرد. هر دو اصطلاح موید این مطلب است که بلوغ و تحقق فرد، نیازمند آن است که او از وابستگی های عاطفی حل نشده ی خانواده ی اصلی اش رهایی یابد (گلدنبرگ، 2000). یک شخص با تعریفی نیرومند از خود ( این عقاید من است... این من هستم... این کاری است که می خواهم انجام دهم، نه آن...) عقیده ی محکم و تعریف شده ی روشنی را بیان می کند. افرادی که در انتهای پایینی مقیاس دارند، افرادی هستند که عقل و احساسشان چنان در هم آمیخته است که زندگی شان به وسیله ی احساسات اطرافیان اداره می شود؛ در نتیجه به آسانی در شرایط استرس زا، دچار اختلال می شوند و سطوح بالایی از اضطراب مزمن را در دوره های مختلف زندگی خانوادگی تجربه می کنند و مستعدترین افراد برای مشکلات حاد روانی مانند اسکیزوفرنیا هستند که البته در این گونه موردهای حاد، به طور مثال وابستگی بین مادر و کودک تبدیل به یک رابطه ی هم زیستی[16] می شود به طوری که هیچ یک بدون دیگری قادر به ادامه ی زندگی نیستند. آن ها به خاطر نیاز عاطفی و ترس شان، فردیت خود را برای اطمینان از پذیرش دیگران قربانی می کنند. این افراد یک «خود کاذب»[17] از خویش به نمایش می گذارند که ممکن است به اشتباه یک خود واقعی تصور شود. در حالی که این خود، چیزی نیست مگر عقاید و ارزشهای متعلق به دیگران. این افراد به راحتی در ائتلاف ها و مثلث سازی خانواده درگیر می شوند. مثلث[18] خانوادگی، عامل متعادل کننده ی یک سیستم عاطفی است. در خلال دوره های مختلف زندگی خانواده، زمانی که سطح اضطراب پایین و شرایط بیرونی آرام است. سیستم دو نفره یا « واحد دوتایی» می تواند به تبادل متقابل و آسوده احساسات مبادرت ورزد. اما وقتی اضطراب به دلیل فشارهای روانی درونی یا بیرونی در یک سیستم دوتایی به سطح معینی می رسد، شخص سومی ( که به طور معمول نسبت به سایر افراد آسیب پذیر است) وارد رابطه می شود و بدین ترتیب نقش، از رابطه ی دوتایی به رابطه ی سه تایی منتقل می شود (ثنایی، 1378). مثلث ها در خانواده تهدیدی جدی برای تمایز یافتگی اعضا محسوب می شوند. همچنین ، والدینی که در سطوح پایین تمایز یافتگی قرار می گیرند، به طور معمول در موقعیت های استرس زا، فشار روانی خویش را به فرزندی که از بقیه تمایز نایافته تر است منتقل می کنند که به این فرآیند، «فرآیند فرافکنی خانواده»[19] میگویند. فرزندی که در معرض فرافکنیهای خانواده قرار می گیرد، ممکن است برای اجتناب از فرافکنی ها و سپر بلا شدن، از طریق فاصله گرفتن فیزیکی، تمام ارتباط های خود را با خانواده ی اصلی خویش قطع کند و به این شکل بخواهد به هویتی مستقل برای خود دست یابد، در حالی که این اجتناب یا دوری که در نظریه ی سیستم های خانواده «گریز عاطفی»[20] نامیده می شود، نتیجه ی تمایزیافتگی نیست، بلکه استقلالی ناسالم، فریب دادن دیگران و فرار از بند پیوندهای عاطفی حل نشده است و نه یک رهایی حقیقی. در واقع تمایز یافتگی افراد به میزان فاصله ی فیزیکی آن ها از خانواده ی اصلی بستگی ندارد. این احتمال وجود دارد که فردی که دور از خانواده زندگی می کند هنوز به استقلال عاطفی نرسیده باشد، به عنوان مثال فرد با شنیدن اندکی تغییر در لحن صدای یکی از والدینش از پشت تلفن به شدت نگران شود یا تحت تاثیر قرار بگیرد و یا اینکه برای تصمیم گیری در مورد اکثر مسائل جزیی نیاز به مشورت با خانواده داشته باشند. در مقابل ممکن است فردی که در کنار خانواده به سر می برد، توانسته باشد به سطوح بالایی از تمایز یافتگی دست یابد. آن دسته از افراد بسیار اندک که در انتهای بالایی مقیاس قرار می گیرند، از نظر عاطفی بالغ اند؛ آن ها می توانند بنا به میل خودشان فکر یا احساس شان را در تصمیم گیری ها دخالت دهند. از آنجایی که عملکرد عقلی یا ذهنی آن ها در خلال دوره های پر تنش، به نسبت مسلط (غالب) باقی میماند، و در خصوص اینکه چه کسی هستند و چه اعتقادهایی دارند، از یقین بیشتری برخوردارند، لذا برای قضاوت و تصمیم گیری ها، مستقل از آشوب های عاطفی اطرافشان، از آزادی بیشتری برخوردارند. در میانه ی این مقیاس، اشخاص با درجه نسبی از تمایزیافتگی یا هم آمیختگی قرار می گیرند. به طور خلاصه می توان برای افرادی که در هر یک از سطوح مقیاس «تمایزیافتگی خود» قرار می گیرند، ویژگی هایی را برشمرد که این ویژگی ها عبارتند از: (25-0) در این سطح که نشان دهنده هم آمیخته گی شدید است افراد دارای بالاترین میزان مشکلاتو نشان گان بیماری هستند آنها برای خوشحال کردن دیگران تلاش زیادی می کنند به گونه افراطی از دیگران حمایت می کنند و به دنبال حمایت هم هستند انژی این افراد بر حصول امنیت در ارتباط با دیگران متمرکز است و برای آنها انرژی ای برای رسیدن به اهداف شخصی زندگی باقی نمی ماند، در واقع فردیت برای سیسیتم بزرگتر قربانی می شود. احساسات و واکنش های توأم با ترس بر آنها غالب است و از توانایی کمی برای تصمیم گیری یا حل مشکلات خود به طور مستقل برخوردارند. (50-25) : زندگی افراد این سطح نیز هنوز تابع سیستم عاطفی محیط و واکنش به سایر اشخاص شکل می گیرد. در این سطح، رفتار کنترل شده و هدف دار وجود دارد ولی به منظور کسب تایید دیگران است و انرژی آن ها بیشتردر راه ارتباط ها صرف می شود تا هدف های شخصی. زندگی این افراد، جز در زمان های استرس، کارکرد بهتری نسبت به گروه قبل دارد. آن ها درصورت هماهنگی سیستم ارتباطی خانواده یا محیط با اهدافشان، می توانند بهترین کارکرد را داشته باشند. (75-50) : افراد این سطح، هنوز، در بیان افکار و احساس واقعی شان به اشخاص مهم زندگی خود در چالش هستند،اما تلاش می کنند تا هویت مستقلی داشته باشند. در عین حال، ممکن است در مواردی که تصمیماتشان مورد تقبیح آن افراد مهم قرار بگیرد، بر اساس واکنش های عاطفی تصمیم گیری کنند. این افراد، هم از ارتباط ها و هم از اهداف شخصی، رضایت کسب می کنند. (100-75) : افراد بسیار اندکی در این سطح قرار می گیرند. آن ها قادرند به طور خودکار افکارشان را از احساسات جدا کنند. این افراد، بر اساس تفکر تصمیم می گیرند، و می توانند مرزها و حریم هایش شخصی سالمی در روابطشان برقرار کنند. در عین حال، قدرت آن را دارند که صمیمیت دوستی های نزدیک را به هم تجربه کنند. این افراد انعطاف پذیر و مقتدرند و در شرایط متعارض، قدرت تحمل استرس را دارند. بوئن بیان می دارد، کسانی که در سطح تمایز یافتگی 75 قرار دارند. از تمایز یافتگی بسیار بالایی برخوردارند و مجموع افرادی که بالای سطح تمایزیافتگی 60 قرار می گیرند، درصد ناچیزی از کل جامعه را تشکیل می دهند (گلدنبرگ، 2000). باید به این نکته توجه شود که در این قیاس مفهوم به هنجار بودن حذف شده است. احتمال دارد کسانی که در انتهای پایینی مقیاس هستند، تعادل عاطفی زندگیشان را حذف کنند و عاری از نشانه های بیماری باشند، لذا به ظاهر، ملاک مشهور به هنجار بودن را داشته باشند. اما این افراد، نه تنها نیز نسبت به افرادی که در سطوح بالاتر مقیاس هستند، آسیب پذیری بیشتری در برابر استرس دارند، همچنین تحت شرایط استرس زا مستعد بروز نشانه های بیماری هایی هستند که دوره بهبودیشان طولانی تر از کسانی است که در انتهای بالایی مقیاس قرار دارند. سطح تمایز یافتگی هر فرد، بیانگر سطح استقرار عاطفی وی از خانواده و نیز اشخاص بیرون از گروه خانواده است. میزان تفکیک در سطوح متوسط بالای این مقیاس باعث می شود که فرد امکان تعامل با دیگران را بدون ترس از هم آمیختگی (از دست دادن هویت در آن رابطه) داشته باشد. با اینکه تمامی روابط، از موارد ضعیف گفته تا آنهایی که به خوبی تمایز یافته اند در حالت تعادل پویا به سر می برند، هر چه تمایز یافتگی کمتر می شود، انعطاف پذیری نیز کاهش می یابد.
اهداف درمانی
در کار با افراد یا خانواده های تمایز نایافته، به طور کلی دو هدف اصلی دنبال می شود: 1-کاهش اضطراب و رهایی از نشانه گان بیماری 2-افزایش سطح تمایز یافتگی فرد یا اعضای خانواده به منظور پاسخ کارآمدتر او در موقعیت ها به شدت عاطفی. لازم است پیش از دستیابی به هدف دوم ابتدا به هدف اول دست یافت. کاهش نشانه گان رفتاری و اضطراب می تواند در زمان کوتاهی رخ دهد، اما ارتقای سطح تمایزیافتگی، یک فرآیند درازمدت است. در واقع، هدف اصلی، کمک به یک فرد یا اعضای خانواده به منظور حرکت به سمت سطح بالاتری از تمایزیافتگی است (کارلسون و همکاران، 1378). روش متعارف بوئن برای خانواده درمانی عبارتند است از: کار با سیستمی متشکل از دو فرد بزرگسال به علاوه خود فرد. حتی زمانی که بیمار معلوم، یکی از کودکان خانواده بود، بوئن از والدین می خواست که این موضوع را بپذیرد که مشکل اساسی در آن دو نفر است؛ یعنی، سیستم عاطفی خانواده و بیمار معلوم منبع مشکل آن ها به شمار نمی آید. در چنین موقعیتی امکان داشت بوئن هرگز کودک را نبیند. درمان بوئنی در قالب چند مرحله روی می دهد. درمانگر نخست می کوشد سیستم عاطفی خانواده را در گذشته و حال از طریق یک مجموعه « مصاحبه ارزیابی» و «فنون اندازه گیری مورد سنجش قرار دهد. در نهایت، اهداف درمانی برای تغییر سیستم عاطفی خانواده شامل کاهش اضطراب اعضا، کمک به آنها برای مثلث زدایی[21] از سیستم سه نفره و مهمتر از همه کمک به هر عضو خانواده برای افزایش تمایزیافتگی صورت می گیرد. ارزیابی خانواده از همان اولین تماس تلفنی آغاز می شود و با هر ترکیبی از اعضای خانواده می تواند انجام گیرد. مثال ، یکی از والدین، زن و شوهر، خانواده ی هسته ای یا گسترده. از آنجایی که بوئن خانواده درمانی را شیوه ای برای مفهوم سازی مشکل تلقی می کرد. نه فرآیندی که مستلزم حضور تعداد خاصی از اعضا در جلسه باشد، از کار با حتی یک عضو خانواده نیز خشنوده بوده، به ویژه اگر آن فرد دارای انگیزه ی کار روی تمایز یافتگی خود از خانواده اصلی نیز بود. مصاحبهی ارزیابی، با تکیه برسابقهی مشکل فعلی، تمرکز خاص بر نشانه ها (بدنی، عاطفی، اجتماعی) و تاثیر آنها بر شخص حاوی نشانه یا روابط خانوادگی آغاز میشود. اگر بیش از یک نفر حاضر باشد، درمانگر ادراک هر کدام را در مورد اینکه « چه چیزی مشکل را به وجود آورده و تداوم بخشیده است، چرا حالا به دنبال کمک آمده اند، و هر کدام امیدوارند به چه نتیجه ای دست یابند؟» جویا می شود . درمانگر با استفاده از این قبیل سوال ها، سعی می کند الگوی عملکرد عاطفی و همچنین شدت این فرآیند عاطفی را در خانواده ی هسته ای « بیمار معلوم» ارزیابی کند. سیستم ارتباط خانواده چگونه است؟ محرک های تنش زای کنونی کدامند؟ سطح تمایزیافتگی اعضای خانواده چه اندازه است؟ ثبات خانواده درچه حدی است و چگونه با اضطراب کنار می آیند؟ آیا گریز عاطفی در خانواده به چشم می خورد؟ لازم به ذکر است که برای خانواده درمانگرهای بوئنی، طرح سوال ها در حکم یک فن اصلی است. ممکن است، مصاحبه ی آغازین چندین جلسه طول بکشد (گلدنبرگ، 2000). شجره نگار[22] : از آنجایی که بوئن معتقد است الگوهای چند نسلی، عوامل تعیین کننده ی نیرومندی برای کارکرد خانواده ی هسته ای به شمار می آیند، لذا برای بررسی ریشه های مشکل کنونی، روشی برای ترسیم نمودار خانواده طی دست کم سه نسل ابداع کرد. او برای کمک به این فرآیند و یادداشت برداری به شیوه ای مصور، شجره نگار را که پیشینه ی خانوادگی هر یک از همسران در آن ترسیم شده است به وجود آورد. این نگاره به کمک خانواده و در خلال جلسه ی آغازین کامل می شود و ابزار مفیدی برای درمانگر و همچنین اعضای خانواده فراهم می آورد تا فراز و نشیب های فرایند عاطفی خانواده را در بافت بین نسلی آن خانواده بررسی کنند. شجره نگار چیزی بیش از ارائه ی یک توصیف تصویری مختصراز یک خانواده ی هسته ای است و می تواند الگوهای عاطفی خاص خانواده ی مبدا و همچنین درجه ی تمایزیافتگی هر یک از زوجین را نشان دهد. مک گلدریک[23]و گرسون[24](1985) معتقدند که به طور معمول الگوهای خانوادگی تکرار می شوند، آنچه در یک نسل رخ دهد، در نسل بعدی نیز اتفاق خواهد افتاد، زیرا در هر نسل، دوبار مسائل عاطفی حل نشده ی مشابهی فعال می شوند. از یک لحاظ، شجره نگار خانواده هیچ گاه کامل نمی شود، زیرا اطلاعات جدید به دست آمده در طول درمان، به الگوهای اساسی واکنش عاطفی در هردو خانواده هسته ای و گسترده، وضوع بیشتری می بخشد. نقاط عطف مهم برای خانواده (نظیر مرگ نا به هنگام یکی از اعضای اصلی) می تواند لحظه ی شروع مجموعه ای از مشکلات خانوادگی که ممکن است در نسل های مختلف انعکاس داشته باشد، نشان دهد (گلدنبرگ، 2000). در بسیاری از موارد نیز بوئن یکی از همسران را که پخته تر و تمایزیافته تر بود بر می گزید و مدتی با او کار می کرد. با این فرض که این شخص عضوی است که بهتر می تواند الگوهای قدیمی و کهنه درگیری عاطفی را در تعامل های خانواده به هم بریزد. وقتی آن شخص موفق به اخذ «موضوع شخصی » می شد، بوئن چنین استدلال میکرد که به زودی سایر افراد هم مجبور به تغییر می شوند و متعاقب آن در مسیر خود به حرکت در می آیند. ممکن است پیش از رسیدن به نقطه ی تعادل جدید، یک دوره ی پرتلاطم از راه برسد، لیکن پیوندهای آسیب شناختی پیشین فرو پاشیده اند و هر کس به احساس فردیت بیشتری دست یافته است(گلدنبرگ، 2000). بوئن خود را در قالب پژوهشگری عینی می دید که هدفش کمک به افراد خانواده از طریق ارزیابی و درک شیوه های ارتباطی آن ها در درون خانواده بود. درمانگران بوئنی مانند یک مربی و مشاهده گر خنثی عمل می کنند. دلیل ایفای نقش خنثی و عینی این درمانگران، جلوگیری از درگیر شدن در ائتلاف ها و مثلث سازی های خانواده است. مشاور یا درمانگری که با یک خانواده تمایزنایافته کار می کند باید مراقب باشد که به درون سیستم عاطفی خانواده کشانده نشود و در سراسر دوره ی درمان، از جذب شدن در مشکل خانواده، جانبداری در مشاجره های خانوادگی یا احساس هم دردی مفرط نسبت به یک عضو یا عصبانیت از عضوی دیگر پرهیز کند. اگر با سیستم عاطفی خانواده هم آمیخته می شود، یا اجازه می دهد که در مورد تعارض های خانواده با او مثلث سازی کنند، یا اضطراب خانواده بر وی چیره می شود، ممکن است تاثیری تفرقه انگیز بر عملکرد خانواده داشته باشد و در نتیجه قادر نباشد میان اعضای خانواده تمایزیافتگی بیشتری به وجود آورد. با اینکه لازم است خانواده متقاعد شده باشد که درمانگر به آن ها اهمیت می دهد و همچنان به آن ها علاقه خواهد داشت، او باید در برابر کوشش هایی که به منظور درگیری عاطفی وی صورت می گیرد، مقاومت کند. بوئن پس از هدایت مراجع برای تمایز یافتگی، از او انتظار داشت که به خانواده ی اصلی خود رجوع کند و با والدین خود دیدارهای مکرری داشته باشد. برقراری مجدد تماس با خانواده ی اصلی، گام مهمی برای کاهش اضطراب باقی مانده ی مراجع در اثر گریز عاطفی است. همچنین این کار به لحاظ مثلث زدایی اعضای آن خانواده و در نهایت، دستیابی به تمایز یافتگی خود، بدون درگیر شدن با موضوع های فلج کننده ی گذشته و حال اهمیت دارد (گلدنبرگ 2000 )
تمایز یافتگی درمانگر
اصرار بوئن در مورد اینکه درمانگر وارد سیستم عاطفی خانواده نشود با رویکرد «غرقه ی کامل» خانواده درمانگرهایی نظیر آکرمن، ستیر، کمپبل یا ویته کر اختلاف چشمگیری دارد. بوئن معتقد است به عنوان یک پیش نیاز برای کار موثر با خانواده ها، درمانگران باید نسبت به اینکه خودشان چگونه تحت تاثیر خانواده ی اصلی شان بوده اند، آگاه باشند. در واقع، بوئن به طور فزاینده ای بر تمایزیافتگی خود درمانگر به عنوان عامل اصلی کارش تاکید می ورزد و معتقد است هر چه درمانگر بر روی تمایزیافتگی از خانواده ی اصلی خویش بیشتر کار کرده باشد، بهتر می تواند موضع بی طرف، غیرقابل نفوذ و عینی خود را در طول کار درمان حفظ کند. اگر یک درمانگر بیشتر از حد با یک عضو خانواده در مواجهه درمانی همانند سازی کند، احتمال دارد که موضوعات حل نشده ی دوران کودکی خودش دوباره زنده شود. بدون خود آگهی، ادراک های فرد، متاثر از تاریخچه ی شخصی او به غلط تعبیر می شوند. در آن صورت درمانگر ممکن است نتواند درکارش با دید عینی برخورد کند و یا برای درک مراجعان ویژه ای آمادگی داشته باشد. این قضیه اجتناب ناپذیر است که مسئله ای که تمایز یافتگی از خانواده ی اصلی را برای درمانگر تا این اندازه مهم می سازد این است که الگوهای رفتاری بین اشخاصی که درمانگر در خانواده ی اصلی خود آموخته است، در رابطه با مراجعان، تکرار خواهد شد(کوری، 1996). [1] - Differentiation of self [2] -fusion [3] - Gelso [4] -Fretz [5] -emotional reactivity [6] -I-position [7] -emotional cut off [8] -fusion with others [9] - chronic anxiety [10] -Murry Bowen [11] -emotional unit [12] -life force [13] -togetherness [14] - Carlson [15] - undifferentiated family ego mass [16] - symbiosis [17] - pseudo self [18] - triangle [19] - family projection process [20] -emotional cutoff [21] - detriangulate [22] - genogram [23] - Mc Goldrick [24] - Gerson
|
|
|
متن کامل مقاله
|
|
|
تعداد بازدید از این صفحه: 203
|
|
|
|
|
|
|
|
|